doozde-nashenas.freeservers.com

يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
دو تا دستش رو خيلي مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوي شلوارش.
بعداً فهميدم از ادبش نبوده، بلکه اين نديد پديد تا من رو ديده بود ....
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم شاش داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو موبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه موبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش مي بردتش!
نکات مهم :
* چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
* آدم منگل هم دل داره!!
* سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!؟
خوب دختره ديگه کاريش نميشه کرد .
نظرها و عقيده هاي قشنگتون را براي من بنويسيد...
.......................
خيلي دوستون دارم سوگند
......................![]()
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد.
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند.
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا
زن ها بي دليل گريه مي كنند.
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي
داند.
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي
باشد.
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد.
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش
راداشته باشد.
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته
باشد.
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم
نشود و همچنان پيش برود .
. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير
شده است بدون اين كه شكايتي بكند.
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست
داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند.
. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او
بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.
.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش
آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند .
وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري
كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد.
.اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه
به آن ها نياز داشته باشد.
. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد.
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او
دريچه روح اوست.
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
دوستای گلم ما به دلیله انتقال بی موقع بابام از تهران به مشهد رفتیم .
بازم به شما سر می زنم.
نه مرادم،
نه مريدم،
نه پيامم،
نه كلامم،
نه سلامم،
نه عليكم،
نه سپيدم،
نه سياهم،
نه چنانم كه تو گوئي،
نه چنينم كه تو خواني،
نه آنگونه كه گفتند و شنيدي،
نه سماعم،
نه زمينم،
نه به زنجير كسي بسته و برده دينم،
نه سرابم،
نه براي دل تنهايي تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسيرم،
نه حقيرم،
نه فرستاده پيرم،
نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم،
نه جهنم، نه بهشتم،
نه چنين است سرنوشتم،
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم،
بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم،
حقيقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به هاي است و نه هو،
نه به اين است و نه او،
نه به جام است و سبو،
گر به اين نقطه رسيدي به تو سربسته و در پرده بگويم،
تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند،
تو آني،
خود تو جان جهاني،
گر نهاني و عياني،
تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني،
تو نداني كه خود آن نقطه عشقي،
تو اسرار نهاني،
همه جا تو،
نه يك جاي،
نه يك پاي،
همه اي،
با همه اي،
هم همه اي،
تو سكوتي،
تو خود باغ بهشتي،
ملكوتي،
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي،
به تو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي،
در همه افلاك خدائي،
نه كه جزئي،
نه كه چون آب در اندام بسوئي،
خود اوئي،
بخودآي،
تا به در خانه متروكه هر عابد و زاهد ننشيني و بجز روشني و شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل نچيني
به خود
دوستای گلم مجبور به جابجایی شهرمون شدیم
، توی اولین فرصت میام به همتون سر می زنم![]()