doozde-nashenas.freeservers.com

سلام عزیزان و دوستای گل سوگند جون ...
من خواهر سوگند هستم میدونم باید زودتر میومدم ولی وقت نشد ...
اومدم بگم که این سوگند خانوم ما تبدیل به حاجیه خانوم شده
... بله درسته سوگند گلم با مامانیش الان مکه و مدینه تشریف داره وایشالا آخر خرداد بر میگردن
.... یه چیز جالب دیگه هم اینکه امسال سوگند جونی تولدش رو که 27 خرداد ماهه رو توی مکه جشن میگیره... .![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک گلم ایشالا 100 ساله شی خواهری به قربونت![]()
می دونم که یاد همتون هست و برا همگی دعا میکنه شما هم براش دعا کنید که زیارتش قبول بشه.![]()
بله، اينطـوري انتخاب ها در زندگي بسيار آسان تر ميشد. اما حال که دنيا اينطوري نيست، ما بايد با اين واقعيت روبه رو شـويـم. ايــنکه بدانيم سمت چه کسي برويم که دست رد بـه سيـنـه مـان نـزنـد کـار دشـواري اســت، امـا بايد ياد بگيريم.
کمي روي تکنيک هاي انتخاب همسر خودتان بيشتر دقت کنيد و حرکاتتان را مرور کنيد. من به شما کمک مي کنم که بتوانيد افراد مجرد را از متاهل تشخيص داده و بفهميد چه زمان يك شخص آمادگي لازم را براي برقراري رابطه دارد.
چه کسي آمادگي لازم را دارد؟
متاسفانه ما در دنيايي زندگي نمي کنيم که مجرد يا متاهل بودن افراد روي پيشاني هايشان حک شده باشد. تشخيص مجرد يا متاهل بودن بسيار دشوار و نيازمند زمان است و با يک ديدار قطعي نمي شود.
به خاطر داشته باشيد که يک راه معين براي تشخيص اين مسئله وجود ندارد. شما بايد از ترفندها و راه هاي زيادي در اين زمينه کمک بگيريد.
حالات ظاهري زنان مجرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به اطراف نگاه مي کند: در مهماني ها و کلوب ها زنان متاهل معمولاً علاقه اي به اينطرف و آنطرف نگاه کردن نداشته و به دنبال همراهي براي خود نمي گردند. اما دخترهاي مجرد پيوسته مشغول نگاه کردن به اطراف در جستجوي مردي براي همراهي هستند.
به شما نگاه مي کند و لبخند مي زند: نگاه کردن معمولاً جزء اولين علائم علاقه است. و اگر مي بينيد که زني شما را عميقاً نگاه مي کند و لبخندي روي لبانش است، به اين معني است که دوست دارد شما را هم امتحان کند. پس جلو برويد.
با مردها در مهماني صحبت مي کند: اگر مي بينيد که زني با مردها در فاصله هاي مختلف صحبت مي کند، نشاندهنده ي اين است که طالب گفتگو است. جلو رفته و سر صحبت را باز کنيد تا بيشتر در مورد او بفهميد.
با ساير زوج ها با ناراحتي نگاه مي کند: اگر از دور مشغول نگاه کردن به او هستيد و مي بينيد که با ناراحتي به ساير زوج ها نگاه مي کند، احتمالاً ياد زمان هايي افتاده است که خود نيز کسي را در
کنارش براي همراهي داشته است. اينجاست که شما بايد وارد عمل شويد.
حرکاتش به خوبي بيان مي کند که مجرد است: زبان جسماني يک فرد خيلي چيزها مي تواند در مورد او بازگو کند. مطمئناً اگر زني متاهل باشد موهاي خود را افشان نمي کند و اينقدر به سادگي سمت مردها نمي رود. اگر اينقدر شجاعت داريد که به او نزديک شويد، جلو رفته و ببينيدکه زبان جسماني او چه مي گويد:
کسي که به صندلي تکيه داده و دست به سينه نشسته است: "جلو نيا وگرنه با پاشنه ي کفشم مي کوبم توي صورتت." کسي که به آرامي بازو و پايش را لمس مي کند: " بيا با هم صحبت کنيم."
زياد صحبت ميكند: اگر مثلاً با يکي از زنان همکارتان شروع به صحبت مي کنيد، و در يکي از اين گفتگوها به شما مي گويد که سگي به اسم جولي دارد، آشپزي زياد مي کند، هر هفته به باشگاه مي رود، و به کلاس هاي هنري نيز مي رود به اين معني است که مجرد است و همه ي اين
کارها را براي مشغول نگاه داشتن خود انجام مي دهد.
معمولاً با دخترها براي گردش بيرون مي رود: زنان متاهل اگرچه با دوستان دخترشان هم بيرون مي روند اما وقت زيادي را هم براي بيرون رفتن با مردشان صرف مي کنند. اگر مي بينيد که زني فقط و فقط با دخترها بيرون مي رود نشان دهنده اين است که مردي براي بيرون رفتن با خود ندارد.
با ساير مردها مي رقصد: اگر مي بينيد که زني دريک ميهماني با مردهاي متعدد و مختلفي مي رقصد (و مي دانيد که با يک گروه دختر به آن مهماني آمده است) مي تواند نشاندهنده ي اين باشد که بامردي رابطه ندارد و درصدد برقراري ارتباط و شروع يک رابطه است.
رفتاري بسيار دوستانه دارد: تجربه نشان مي دهدکه زنان متاهل در مقايسه با زنان مجرد رفتاري کمتر دوستانه با ساير مردها دارند. وقتي مي بينيد که زني با همه مردها بسيار دوستانه و مهربانانه
برخورد مي کند، احتمال اين وجود دارد که مجرد باشد.
خودتان بفهميد...
ـــــــــــــــــــــــــ
اگر فرد خاصي را در ذهن خود داريد، لزومي ندارد که همه ي اين نکات را تند تند در مورد او امتحان کنيد تا بفهميد که مجرد است يا خير. مي توانيد اين مسئله را خودتان به راحتي با نزديک شدن به او و درخواست شماره تلفنش متوجه شويد. ممکن است بگويد که دوست پسر دارد، اما شما بايد تلاشتان را بکنيد.
اگر چنين چيزي گفت مي توانيد از او بپرسيد که دوست پسرش چطور به او اجازه مي دهد که تنها بيرون برود و با عکس العمل اومي توانيد پي به راست يا دروغ بودن حرفش ببريد.
در مواجه با يکي از همکاران اين کار سختي است. چون نمي توانيد مستقيماً جلو رفته و بپرسيد دوست پسر دارد يا نه. براي چنين افرادي مي توانيد از همان راه هايي که قبلاً ذکر شد استفاده کرده واز حرکاتش پي به قضيه ببريد.
پس اگر ديديد که همه ي علائم در مورد اونشاندهنده ي اين بود که مجرد است، همه علاقه و اشتياق و توان خود را جمع کرده و به سمتش برويد. اگر شما را رد کرد، ناراحت نشويد و فکر کنيد که
متاهل بوده است. زنان ديگري هم براي انتخاب کردن هستند.
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
« آدمیت مرده بود »
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین راساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب...
گشت و گشت.
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت...
ای دریغا آدمیت بر نگشت.
قرن ما...
روزگار مرگ انسانیت است.
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست.
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ، ابلهی ست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل...
از نگاه ساکت یک کودک بیمار...
از فغان یک غناری در قفس...
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند!
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند.
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا...
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
در کویری سوت و کور...
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت برگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!
شرمنده همتونم خیلی وقت ندارم جبران می کنم قول میدم![]()
![]()
![]()
عیبی نداره منم از این کارابلدم.
دیگه با همتون قهرم البته به غیر از اون ۱۰ نفری که واسم کامنت
گذاشتن.
....................
دیگه دوستون ندارم ![]()
سوگند
....................![]()
باز تاريخ كثيف ، باز حراج زنان0
- : "آي ، اي مردم شهر كودكم را بخريد
اين حراجيست بزرگ ، زير قيمت ببريد
همگان جمع شويد دورِ نادانيِ من
مبلغي ثبت كنيد رويِ زندانيِ من
دخترم خوشحال است ، اشكهايش بازيست
نگرانش نشويد، او به كارم راضيست
ناله هايش پوچ است ، نغمه اش بي معناست
يك زمان ميفهمد ،پول آزادي ماست
كودكم ارزان شد ، آي مردم بخريد
گرگهاجمع شويد ، بره ام را بدريد
باز هم برده فروش ، باز تكرار زمان
باز تاريخ كثيف ، باز حراج زنان
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
دو تا دستش رو خيلي مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوي شلوارش.
بعداً فهميدم از ادبش نبوده، بلکه اين نديد پديد تا من رو ديده بود ....
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم شاش داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو موبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه موبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش مي بردتش!
نکات مهم :
* چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
* آدم منگل هم دل داره!!
* سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!؟
خوب دختره ديگه کاريش نميشه کرد .
نظرها و عقيده هاي قشنگتون را براي من بنويسيد...
.......................
خيلي دوستون دارم سوگند
......................![]()
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد.
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند.
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا
زن ها بي دليل گريه مي كنند.
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي
داند.
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي
باشد.
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد.
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش
راداشته باشد.
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته
باشد.
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم
نشود و همچنان پيش برود .
. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير
شده است بدون اين كه شكايتي بكند.
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست
داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند.
. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او
بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.
.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش
آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند .
وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري
كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد.
.اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه
به آن ها نياز داشته باشد.
. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد.
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او
دريچه روح اوست.
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
دوستای گلم ما به دلیله انتقال بی موقع بابام از تهران به مشهد رفتیم .
بازم به شما سر می زنم.
نه مرادم،
نه مريدم،
نه پيامم،
نه كلامم،
نه سلامم،
نه عليكم،
نه سپيدم،
نه سياهم،
نه چنانم كه تو گوئي،
نه چنينم كه تو خواني،
نه آنگونه كه گفتند و شنيدي،
نه سماعم،
نه زمينم،
نه به زنجير كسي بسته و برده دينم،
نه سرابم،
نه براي دل تنهايي تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسيرم،
نه حقيرم،
نه فرستاده پيرم،
نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم،
نه جهنم، نه بهشتم،
نه چنين است سرنوشتم،
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم،
بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم،
حقيقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به هاي است و نه هو،
نه به اين است و نه او،
نه به جام است و سبو،
گر به اين نقطه رسيدي به تو سربسته و در پرده بگويم،
تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند،
تو آني،
خود تو جان جهاني،
گر نهاني و عياني،
تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني،
تو نداني كه خود آن نقطه عشقي،
تو اسرار نهاني،
همه جا تو،
نه يك جاي،
نه يك پاي،
همه اي،
با همه اي،
هم همه اي،
تو سكوتي،
تو خود باغ بهشتي،
ملكوتي،
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي،
به تو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي،
در همه افلاك خدائي،
نه كه جزئي،
نه كه چون آب در اندام بسوئي،
خود اوئي،
بخودآي،
تا به در خانه متروكه هر عابد و زاهد ننشيني و بجز روشني و شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل نچيني
به خود
دوستای گلم مجبور به جابجایی شهرمون شدیم
، توی اولین فرصت میام به همتون سر می زنم![]()
روز بعد بهش گفتم اگه میخواهی منو واقعا بخندونی و خوشحال کنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم،چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برام هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از این خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن... بچه... زندگی.
از زندگی،بچه ها و آرامشی که داشتم راضی بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو و نوه هاشو ندیده بود... وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدن و من سرش داد کشیدم که چرا خودشو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بیخبر. سرش داد زدم:"چطور جرات کردی بیای خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا... همین حالا!! " اون به آرامی جواب داد:" اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.
یه روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همه دروغ گفتم به یه سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون. فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده.... ولی من حتی یه قطره اشک هم نریختم.
اونا یه نامه به من دادند که مادرم ازشون خواسته بود که بدن به من
" ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بودم، منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میایی اینجا، ولی ممکنه که من نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو میشدم خیلی متاسفم. آخه می دونی .... وقتی کوچیک بودی توی یه تصادف یه چشمتو از دست دادی من به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم تو داری بزرگ میشی اونم با یه چشم... بنابراین چشم خودم رو به تو بخشیدم... برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم بجای من دنیای جدید رو کامل ببینه
با عشق و علاقه فراوان مادرت"![]()
بیایید تا مادرانمان زنده اند قدر محبت هایشان را بدانیم.... دوستت دارم مادرم....![]()
![]()
![]()
این روزا خیلی سرم شلوغه باور کنید در اولین فرصت میام براتون عکس
می زارم.
راستی یه پیشنهاد دارم براتون چه طوره ؟
یه سری به وبلاگ دوست عزیزم بزنید .
( http://www.manopesari.persianblog.com ) این ادرسشه برید حتما
ببینید خوشتون میاد من که خوشم اومد شما رو نمی دونم.![]()
![]()
![]()
....................
دوستون دارم سوگند!
....................![]()
![]()